Friday, February 03, 2006


من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
هميشه درگريزو در گذارم
نمی مانم به يکجا بيقرارم
سفر يعنی من و گُستاخیِ من
هميشه رفتن وهرگزنماندن
هزاران ساحل و ناديده ديدن
به پُرسش های بی پاسُخ رسيدن
من از تبار دريا ازنسل چشمه سارم
رها تراز رهائی حصارِ بی حصارم
ساحل حصارمن نيست پايان کار من نیست
همدرد و يارمن نيست
کسی که يارمن نيست درانتظارِمن نست
صدای زنده بودن درخروشم
به ساحل چون ميآيم خموشم
به هنگاميکه دنيا فکر ما نيست
برای مرگ هم درخانه جا نيست
اگرخاموش بشينم روا نيسست
دل ازدريا بريدن کار ما نيست
من آن موجم که آرامش ندارم
به‌ آسانی سر سازش ندارم
هميشه در گريز و درگذارم
نمی مانم به يک جا بيقرارم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home