Monday, February 06, 2006
Sunday, February 05, 2006
Friday, February 03, 2006
چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غيره گريه مگه کاری ميشه کرد
کاری از ما نمياد زاری بکن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچی دريا رو زمين داره خدا
با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
هميشه درگريزو در گذارم
نمی مانم به يکجا بيقرارم
سفر يعنی من و گُستاخیِ من
هميشه رفتن وهرگزنماندن
هزاران ساحل و ناديده ديدن
به پُرسش های بی پاسُخ رسيدن
من از تبار دريا ازنسل چشمه سارم
رها تراز رهائی حصارِ بی حصارم
ساحل حصارمن نيست پايان کار من نیست
همدرد و يارمن نيست
کسی که يارمن نيست درانتظارِمن نست
صدای زنده بودن درخروشم
به ساحل چون ميآيم خموشم
به هنگاميکه دنيا فکر ما نيست
برای مرگ هم درخانه جا نيست
اگرخاموش بشينم روا نيسست
دل ازدريا بريدن کار ما نيست
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
هميشه در گريز و درگذارم
نمی مانم به يک جا بيقرارم












